جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
197
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)
« عمرو » - كه در نظر دوست و دشمن با هزار سوار برابرى مىكرد - از جهت ديگر ، به على فرمود : او عمرو است ، بنشين ! . . . پس از گفتگوى زياد و بعد از آنكه عمرو سخن خود را چندين بار تكرار كرد و مسلمانان را ملامت و سرزنش نمود ، پيامبر به على اجازهء نبرد داد و او با كمال مسرت و شادى بهسوى عمرو رفت . عمرو به على نگاه كرد و نخست او را كوچك شمرد و حاضر به مبارزه با او نشد ! . . . و سپس بهسوى او آمد و پرسيد تو كيستى ؟ على گفت : من على هستم ، و بر اين مطلبى نيافزود . عمرو پرسيد : فرزند عبدمناف ؟ على گفت : فرزند ابوطالب . عمرو نزديكتر آمد و گفت : فرزند برادرم ! من دوست ندارم كه خون تو را بريزم ، در بين عموهاى تو بزرگتر هم پيدا مىشود ! على گفت : ولى به خدا سوگند ، من از اينكه خون تو را بريزم ، ناراحت نيستم ! عمرو به خشم آمد و شمشير خود را چون شعله آتشى بر فرق على فرود آورد ، على سپر خود را به جلو برد ، شمشير سپر و كلاه جنگى على را دو نصف كرد و به سر او رسيد ، سپس على شمشيرى بر گردن او زد ، كه عمرو افتاد و برخاست ، و باز افتاد و برخاست . . . گرد و غبار فضا را گرفت ، و وقتى گرد و غبار فرونشست ، عمرو را ديدند كه كشته شده است ! البته پيش از اين نيز كمى از شجاعت بىنظير على نقل كرديم و گفتيم كه چطور على وقتى مرد كاملى بود ، سواران پهلوان را بدون كوچكترين زحمت و رنجى ، از روى اسب برمىداشت و در هوا بلند مىكرد و محكم به زمين مىكوبيد . و در نهجالبلاغه است كه معاويه روزى بيدار شد و متوجه گرديد كه عبدالله بن زبير بر كنار بسترش نشسته است . او هم نشست ، و عبدالله به شوخى گفت : يا اميرالمؤمنين ! اگر مىخواستم ، مىتوانستم